مبارک بادت
ای انسان! مبارک بادت فصلی دیگر از شلوغی
صدایی دیگر از جنگ...
خشمی دیگر از تاریکی...
مبارک بادت این صحنه ی بی دقدقه ی پر تنش...
کاش میدانستی چه میگویم...
میخواهم بنوازم موسیقی دلنواز آرامش را...
افسوس که نت را نمیدانم
عبادت از سر وحشت واسه عاشق عبادت نیست پرستش راه تسکینه ؛ پرستیدن تجارت نیست
ای انسان! مبارک بادت فصلی دیگر از شلوغی
صدایی دیگر از جنگ...
خشمی دیگر از تاریکی...
مبارک بادت این صحنه ی بی دقدقه ی پر تنش...
کاش میدانستی چه میگویم...
میخواهم بنوازم موسیقی دلنواز آرامش را...
افسوس که نت را نمیدانم
طرح طلوعی زیبا،بر صفحه ی قایقم خالیست...
سفر میکنم و به جستوجوی خودم میگردم...
آنقدر باور دارم که اگر طوفان هم به پا شود،ساعت ها
بی هراس شنا میکنم...
خدایا...
مشق عشقی که برایم گذاشته ای را
این بار از حفظ مینویسم اما...
شکایتی دارم.چرا تمام نمیشود؟...
پایان این مشق،همان ابتداست...
باز هم خودم را مرور میکنم
شاید میان این همه خط فاصله،تک نگاهی را جا گذاشته باشم...
.jpg)
پنجره باز است...
سکوت،آرام صدایم میکند...
چه جنجالیست میان واژه ها که کم کم رو به فروغ اند...
میگوید:نمیدانی چه عذابی ست نفس کشیدن در عالم "بی هم نفسی"
و چه صدای محکمیست صدای سکوت...
آهسته و آهسته تر از قبل اوج میگیرد
به دنبال محتوای از دست رفته اش میگردد و محو میشود...
"ای ناپیدا ی خاموش،بشکن شیشه ی تاریک روز را،دیده نمیشوی"
مینویسم اما...دستانم می هراسد از بی فهمی...
کاش آفاق صدای خسته ی صبح را شنیده بود
اکنون بغضش را به امید انعکاس صدای لرزانش فرو خورده
و سکوت...باز همدم تنهاییش شده...
_royayekhis.ir(1).jpg)
چه سکوتی مرا فرا گرفته که چشمانم،باران را مسخره میکند!
و دستانم،پراکندگی برگ ها را...
دلیل طرح معمای ابرها را نمیدانم
که چگونه دور و نزدیک به هم غرش میکنند!
و چگونه ایستاده حل میشوند...
نامه ای بدون مقدمه مینویسم و آن را خالی از هر نقطه ای میگذارم...
"بدون پایان"
برای دلم...
هنوز هم چشمانم منتظر رنگی از مداد پررنگم مانده...
ای که سر راهت جا مانده ام من بازمانده از تنهایی...
خدای من...
صدایت میکنم...شاید سکوتت را دریابم و بی صدا، فریاد زنم...
فریاد های آهسته ام باد را به زنجیر میکشد...
اما...طوفان می آید...
می خواهم بنشینم و سالها به آسمان خیره شوم...
به امید قطره ای باران...
میگویند:باران در کویر بسیار غریب میبارد...
آخر میدانی؟ آغوشی به روی "سرما" باز نیست!
چه عالمیست سکوت،در میان شلوغی...
و چه کوتاه است قدم زدن در تاریکی...
و چه بی انتهاست،صحبت از خود در میان دروغ و حقیقت...
و چه کوچک است دنیای بازیچه ی ساخت ذهن
پنجره رو به پاییز باز است
وبه امید بهار،زمستان را صرف میکند...
باران میبارد...
چه عذابیست عاقبت غرور بی تدبیر باران که با ترس از سقوط
و سخت به زمین شلیک میشود...
اما غرورش ادامه دارد...تا به ابد...
خدایا!
صبر دانه های بذر کهنه ی برگ های میخک را عطای من کن...
تا همواره به امید گل برگی قرمز،لبخند زنم
.jpg)
میخواهم از ثانیه ها عبور کنم...
حیف که شلوغی تیک تاک ساعت مرا از عبور باز میدارد...
ایستاده ام و به فردای بی انتها،نگاهی گذرا می اندازم...
"به کجا چنین شتابان؟"
چه عمقی مرا به بهت دیروز فرو برده که امروزم را نامردانه با خودم قسمت میکنم!
صدای سکوت شب مرا از خواب طولانی چند ساعته ام بیدار میکند...
و چه مهربان مرا بیاد فردا می اندازد...
میخواهم بایستم و ساعت ها "بیدار" بمانم...
شاید طلوع فردا را با چادر نمازم قسمت کنم...
(1).jpg)
جدالیست میان من و "من"...
مدت هاست سکوت آشفته ی باران،مرا بیاد فردا می اندازد...
خدایا...
می خواهم بنشینم و ساعت ها ترا صدا کنم...
ماه پشت ابرهای تیره و تار،چه واژگون میتابد
وقتی حرفی برای گفتن ندارد...
ساعت ها،چشمانم به آسمان خیره میشود...
و به دنبال "من"میگردد!!
خود را نمیابم...
نکند میان ابرها،من هم با ماه،"گم شده ام"؟
یا بال هایم قدرت پرواز را به سقوط ترجیح دادند؟...
سردرگم واژه های تو خالی کلمات مبهم بارانم
فقط یک کلمه میگویند: ببار
نمیتوانم هجاهایش را بخش کنم...
هزاران معنی در ذهنم به دنبال جمله میگردند
و چه ساده با سکوت،آوا میسازند...
و "من"...
چه آرام خودم را میابم...
و چه مغرورانه غرور را به دور دست می اندازم
.jpg)
میخواهم بنویسم...
دستانم میان هجای کلمه به کلمه نام تو فرو میرود به فکر...
باز هم پایان نامه ام را از تو تقلب میکنم
شاید شاگرد اول کلاست این بار من باشم...
چه آشفته صدایت میکنم من که عاقلانه مبهوت سکوتت میشوم...
و چشم بسته ترا تجسم میکنم...
میخواهم بخوانم...
رازی که در رد پایت پنهان است...شاید سوال امتحانت را جا گذاشته باشی...
صدای آشنای ساز ناکوک دریا میگوید:هوا ابریست...
باران نمی بارد اما طوفان،در راه است...
شکایتم از این قوم نادان است که کشتی را میفروشند و قایق خریداری میکنند...
به بهایی اندک!
کاش عبور از ثانیه ها ممکن بود تا حتمیت زمان را با دقایق تلف شده حساب میکردم...
تا مکان ایستادن را بیابم...
حریف این دیار و همصدای این قوم مباش،شاگرد معلمی باید بود که خود از نوح باشد
نه از جنس باد...
سالها جان خبر از زخم دل خویش نداشت
چند روزیست که آواره ی کوی خویش است
.jpg)
ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید