درنگ
کاغذ و قلم را بر میدارم...قلم بی جوهرم بر صفحه ی خالی کاغذ روی دیوار،گل بوته ای طراحی میکند
به رنگ بی رنگی!
ثانیه ای توقف.ذهنم پر از معما های تو خالیست...که جوابش را طراح سوال هم نمیداند
سکوت مبهم دیوار مرا بیاد روشنایی تاریک روز انداخت...
زمانی که خورشید،گرفته بود...
به خودم آمدم...
دیوار پر از خط خطی های کودکانه ام بود که از دستان بی حسّم موج میزد
چه بی رحمانه طوفان به پا میکنم و چه بی مهابانه از سیلاب میترسم!
کاش قلم تشنه ام جوهر داشت...هنوز هم معنای خطوط مبهم کودک ذهنم مرا مبهوط کرده
.jpg)

ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید