✿ پـنجـــــره ای رو بـــه خــــــدا ✿

عبادت از سر وحشت واسه عاشق عبادت نیست پرستش راه تسکینه ؛ پرستیدن تجارت نیست

بدون پایان

چه سکوتی مرا فرا گرفته که چشمانم،باران را مسخره میکند!

و دستانم،پراکندگی برگ ها را...

دلیل طرح معمای ابرها را نمیدانم

که چگونه دور و نزدیک به هم غرش میکنند!

و چگونه ایستاده حل میشوند...

نامه ای بدون مقدمه مینویسم و آن را خالی از هر نقطه ای میگذارم...

"بدون پایان"

برای دلم...

هنوز هم چشمانم منتظر رنگی از مداد پررنگم مانده...


[ یکشنبه 05 آبان 1392 ] [ 10:33 ] [ rainyrose ] [ ارسال نظر(6) ]