✿ پـنجـــــره ای رو بـــه خــــــدا ✿

عبادت از سر وحشت واسه عاشق عبادت نیست پرستش راه تسکینه ؛ پرستیدن تجارت نیست

فریاد بیصدا...

ای که سر راهت جا مانده ام من بازمانده از تنهایی...

خدای من...

صدایت میکنم...شاید سکوتت را دریابم و بی صدا، فریاد زنم...

فریاد های آهسته ام باد را به زنجیر میکشد...

اما...طوفان می آید...

می خواهم بنشینم و سالها به آسمان خیره شوم...

به امید قطره ای باران...

میگویند:باران در کویر بسیار غریب میبارد...

آخر میدانی؟ آغوشی به روی "سرما" باز نیست!

[ شنبه 04 آبان 1392 ] [ 11:27 ] [ rainyrose ] [ ارسال نظر(6) ]

چند کلمه حرف ساده

چه عالمیست سکوت،در میان شلوغی...

و چه کوتاه است قدم زدن در تاریکی...

و چه بی انتهاست،صحبت از خود در میان دروغ و حقیقت...

و چه کوچک است دنیای بازیچه ی ساخت ذهن

پنجره رو به پاییز باز است

وبه امید بهار،زمستان را صرف میکند...

باران میبارد...

چه عذابیست عاقبت غرور بی تدبیر باران که با ترس از سقوط

و سخت به زمین شلیک میشود...

اما غرورش ادامه دارد...تا به ابد...

خدایا!

صبر دانه های بذر کهنه ی برگ های میخک را عطای من کن...

تا همواره به امید گل برگی قرمز،لبخند زنم

 

 

[ پنج‌شنبه 02 آبان 1392 ] [ 12:17 ] [ rainyrose ] [ ارسال نظر(4) ]

امروز چه با عجله میگذرد!

میخواهم از ثانیه ها عبور کنم... 

حیف که شلوغی تیک تاک ساعت مرا از عبور باز میدارد...

ایستاده ام و به فردای بی انتها،نگاهی گذرا می اندازم...

                                  "به کجا چنین شتابان؟"

چه عمقی مرا به بهت دیروز فرو برده که امروزم را نامردانه با خودم قسمت میکنم!

صدای سکوت شب مرا از خواب طولانی چند ساعته ام بیدار میکند...

و چه مهربان مرا بیاد فردا می اندازد...

میخواهم بایستم و ساعت ها "بیدار" بمانم...

شاید طلوع فردا را با چادر نمازم قسمت کنم...

 

 

[ چهارشنبه 01 آبان 1392 ] [ 11:20 ] [ rainyrose ] [ ارسال نظر(6) ]

میم مثل من

جدالیست میان من و "من"...

مدت هاست سکوت آشفته ی باران،مرا بیاد فردا می اندازد...

خدایا...

می خواهم بنشینم و ساعت ها ترا صدا کنم...

ماه پشت ابرهای تیره و تار،چه واژگون میتابد

وقتی حرفی برای گفتن ندارد...

ساعت ها،چشمانم به آسمان خیره میشود...

و به دنبال "من"میگردد!!

خود را نمیابم...

نکند میان ابرها،من هم با ماه،"گم شده ام"؟

یا بال هایم قدرت پرواز را به سقوط ترجیح دادند؟...

سردرگم واژه های تو خالی کلمات مبهم بارانم

فقط یک کلمه میگویند: ببار

نمیتوانم هجاهایش را بخش کنم...

هزاران معنی در ذهنم به دنبال جمله میگردند

و چه ساده با سکوت،آوا میسازند...

و "من"...

چه آرام خودم را میابم...

و چه مغرورانه غرور را به دور دست می اندازم

 

 

[ دوشنبه 29 مهر 1392 ] [ 09:07 ] [ rainyrose ] [ ارسال نظر(2) ]

تقلب

میخواهم بنویسم...

دستانم میان هجای کلمه به کلمه نام تو فرو میرود به فکر...

باز هم پایان نامه ام را از تو تقلب میکنم

شاید شاگرد اول کلاست این بار من باشم...

چه آشفته صدایت میکنم من که عاقلانه مبهوت سکوتت میشوم...

و چشم بسته ترا تجسم میکنم...

میخواهم بخوانم...

رازی که در رد پایت پنهان است...شاید سوال امتحانت را جا گذاشته باشی...

[ جمعه 26 مهر 1392 ] [ 18:27 ] [ rainyrose ] [ ارسال نظر(5) ]

طوفان

صدای آشنای ساز ناکوک دریا میگوید:هوا ابریست...

باران نمی بارد اما طوفان،در راه است...

شکایتم از این قوم نادان است که کشتی را میفروشند و قایق خریداری میکنند... 

به بهایی اندک!

کاش عبور از ثانیه ها ممکن بود تا حتمیت زمان را با دقایق تلف شده حساب میکردم...

تا مکان ایستادن را بیابم...

حریف این دیار و همصدای این قوم مباش،شاگرد معلمی باید بود که خود از نوح باشد

نه از جنس باد...

                      سالها جان خبر از زخم دل خویش نداشت

                      چند روزیست که آواره ی کوی خویش است

 

[ سه‌شنبه 23 مهر 1392 ] [ 12:17 ] [ rainyrose ] [ ارسال نظر(5) ]

درنگ

کاغذ و قلم را بر میدارم...قلم بی جوهرم بر صفحه ی خالی کاغذ روی دیوار،گل بوته ای طراحی میکند 

به رنگ بی رنگی! 

ثانیه ای توقف.ذهنم پر از معما های تو خالیست...که جوابش را طراح سوال هم نمیداند

سکوت مبهم دیوار مرا بیاد روشنایی تاریک روز انداخت...

زمانی که خورشید،گرفته بود...

به خودم آمدم...

دیوار پر از خط خطی های کودکانه ام بود که از دستان بی حسّم موج میزد

چه بی رحمانه طوفان به پا میکنم و چه بی مهابانه از سیلاب میترسم!

کاش قلم تشنه ام جوهر داشت...هنوز هم معنای خطوط مبهم کودک ذهنم مرا مبهوط کرده

 

[ دوشنبه 22 مهر 1392 ] [ 11:37 ] [ rainyrose ] [ ارسال نظر(5) ]

پرواز

دلم میخواست درست مثل یک فرشته بال هایم را سمت آسمان هدایت میکردم...

و در فراز ابرها به امید فرود بال میزدم...

بال های زخمی کبوتری، هراس پرواز را به من آموخت...

حال میخواهم باران باشم و ببارم...

به امید فرودی که همه مرا "آسمانی"بدانند... 

 

[ یکشنبه 21 مهر 1392 ] [ 11:46 ] [ rainyrose ] [ ارسال نظر(7) ]

پنجره

چشمانم هوای دیدن پاییز را طرح ریزی میکند...

مداد و پاک کنی نمیخواهم... تمام  مواد یک قلم است:احساس...

پنجره رو به آسمان باز است...

صدای نغمه ی رعد که با رفیق قدیمیش "برق" دعوا گرفته،به خوبی آشکار است...

دلم تنگ صدای سراب بیابانی ست...<باران>

پاییز هوای تلخ غروب است...

بارانش در بیابان هم سراب حقیقی است...

از دور بی رنگ و از نزدیک سرشار...

سرشار از حقیقتی تابان که زیبایی مهتاب را در پس پنجره،رنگی میکند...

 

 

[ شنبه 20 مهر 1392 ] [ 18:05 ] [ rainyrose ] [ ارسال نظر(4) ]

صفحه قبل1...456صفحه بعد