یک استکان چای(داستان کوتاه)
سوز سرما، امانش را بریده بود...
پیر مرد بیابان نشین خمیده، آرام از جایش بلند شد.
دستان خشکیده از فرط خستگی را بالا برد... رو به آسمان
تشنه بود و گرسنه...
از خدا جز صبر، هیچ طلب نکرد...
هوا گرگ و میش بود و وقت افطار... نزدیک...
چه عالمی دارد، افطار با اشک...
و چه رازی نهفته در هم صدا بودن یک نوای آرام با باد...
چراغ های آسمان دیگر رو به خاموشی بود...
و پیر مرد از زمین اخراج شده بود...
باید آن روز را در آسمان افطار میکرد...
با یک استکان چای گرم.

ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید