✿ پـنجـــــره ای رو بـــه خــــــدا ✿

عبادت از سر وحشت واسه عاشق عبادت نیست پرستش راه تسکینه ؛ پرستیدن تجارت نیست

یک استکان چای(داستان کوتاه)

سوز سرما، امانش را بریده بود...

پیر مرد بیابان نشین خمیده، آرام از جایش بلند شد.

دستان خشکیده از فرط خستگی را بالا برد... رو به آسمان

تشنه بود و گرسنه...

از خدا جز صبر، هیچ طلب نکرد...

هوا گرگ و میش بود و وقت افطار... نزدیک...

چه عالمی دارد، افطار با اشک...

و چه رازی نهفته در هم صدا بودن یک نوای آرام با باد...

چراغ های آسمان دیگر رو به خاموشی بود...

و پیر مرد از زمین اخراج شده بود...

باید آن روز را در آسمان افطار میکرد...

با یک استکان چای گرم.

 


[ جمعه 15 آذر 1392 ] [ 12:15 ] [ rainyrose ] [ ارسال نظر(17) ]