بدون پایان
چه سکوتی مرا فرا گرفته که چشمانم،باران را مسخره میکند!
و دستانم،پراکندگی برگ ها را...
دلیل طرح معمای ابرها را نمیدانم
که چگونه دور و نزدیک به هم غرش میکنند!
و چگونه ایستاده حل میشوند...
نامه ای بدون مقدمه مینویسم و آن را خالی از هر نقطه ای میگذارم...
"بدون پایان"
برای دلم...
هنوز هم چشمانم منتظر رنگی از مداد پررنگم مانده...
[ یکشنبه 05 آبان 1392 ] [ 10:33 ] [ rainyrose ]
[
ارسال نظر(6)
]

ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید