فصل درو...
تبسم...
واژه ای کوتاه از احوال آن تکه سفالی است که قلب میخوانیمش...
دسته های گل را به نشان دمی سرزندگی میچینم!
آخر میدانی؟ فصل، فصل درو ست...
فصل عبور از دوراهی.
عبور از گل های پیچکی، که با هم قهر اند...
اما...
میخندند...به پهنای یک کوه که عمود ایستاده...
شاید هم به سوز صدای تپش ساعتها...دقیقه ها...
یا حتی به کوتاهی پلکان زندگی!
شاید... باید نشست و فردا را تجسم کرد...
یا ایستاد و نظر به بلندای آسمان انداخت...
و به کوچکی خود پی برد...
انتهای بیراهه در ماندگیست...
راه راست را انتخاب کن.


ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید